یک وقتهایی انگار می تونی یک شبانه روز کامل، راه بری..بدون وقفه..بدون حتی یک آهنگی که ترو همراهی کنه...بدون کفش...بدون چایی..بدون یک همراه...بدون هیچ چیزی...حتی غروب و نم بارون و راه هموار...یک وقتهایی انگار تمام این چیزها در پاهایت جمع می شوند تا فقط بروی... گاهی اوقات دلت می خواهد، کسی نگرانت شود..حتی به دروغ! تا دوباره تمام راههای دنیا را دنبال آن دروغ بگردی! من عاشق راه رفتنم... عاشق وقت هایی که تو می گویی "من دیگه خسته شدم... نمیام....بهانه برای رفتن بسیار است... اما تو خسته شدی و راه زیادی مانده است!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:38 توسط جهانبخش همتی
|
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
تاريخ: دوشنبه
16 مرداد
1402 ساعت: 18:21