خرید بک لینک
یک وقتهایی انگار می تونی یک شبانه روز کامل، راه بری..بدون وقفه..بدون حتی یک آهنگی که ترو همراهی کنه...بدون کفش...بدون چایی..بدون یک همراه...بدون هیچ چیزی...حتی غروب و نم بارون و راه هموار...یک وقتهایی انگار تمام این چیزها در پاهایت جمع می شوند تا فقط بروی... گاهی اوقات دلت می خواهد، کسی نگرانت شود..حتی به دروغ! تا دوباره تمام راههای دنیا را دنبال آن دروغ بگردی! من عاشق راه رفتنم... عاشق وقت هایی که تو می گویی "من دیگه خسته شدم... نمیام....بهانه برای رفتن بسیار است... اما تو خسته شدی و راه زیادی مانده است! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:38 توسط جهانبخش همتی  | 

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:21

یه وقتهایی نداشتیم! می گفتیم، شما داری، انگار ما هم داریم... الان گویا شما هم نداری!! زندگی امثال من.... نه! زندگی امثال ما رو می گم..... روزی که گوشی فراگیر شد ، می گفتن دورهمی ها شده، همین چند وعده صبحانه، ناهار و.... اما خب یه سری ها که همون دورهمی هارو داشتند، الان سفره رو ندارند! البته یه سری هاهم سفره دارند، دور همی هم دارند... ... یه سری سفره دارند، دور همی ندارند... ی سری ها هم، نه سفره دارند، نه دور همی!!! ... تنهای تنهان... غذا شور بشه... بی نمک بشه.... بپزه...نپزه....بسوزه....نسوزه....مهمون بیاد.... نیاد...گرسنه باشی.... نباشی.... اصلا... ولش کن... تو خودت رو درگیر هیچ کدوم از این دار و دسته ها نکن... شنیدم، یه روزی، یه جایی.... همه دور یه سفره جمع می شن... یه سفره ای که خرده های نون رو مجبور نشی برای روز بعد بذاری... تا شاید پرنده ها.... دوباره پشت پنجره ها، به رقص در بیایند و ما باز هم عاشق آدم ها بشیم... عاشق همدیگه.... + نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:35 توسط جهانبخش همتی  | 

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:21

چقدر دوست دارم، یکی باشه و منو گول بزنه! تا شاید با دروغ هاش، تموم تهرون رو بگردم؛ که همه چیزش وارونه است، حتی هواش! دروغ می گفتی و لب هات، به ماتیک می نشست.....! + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 16:21 توسط جهانبخش همتی  | 

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:21

صفحه بندی